سال های اوّل که برای خدمت به حرم رفته بودم، در یکی از مناسبتهای مذهبی که زایران زیادی به حرم مشرّف شده بودند؛ زایری از من خواست که نخی از لباس خدمت خود را به عنوان تبرّک به او بدهم، من به او عرض کردم: نخ لباس که ارزشی ندارد. او نیز پاسخ داد: از کجا میدانی!؟ من خواستم از کُت خود، نخی پیدا کنم و آن را کنده و به او بدهم. اما نه نخی مشخّص پیدا کردم و نه وسیله ای برای کندن. خیلی ناراحت شدم که چنین حرفی به او گفتم و نتوانستم برایش کاری انجام دهم.
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۲۸ | 3:20 | نویسنده : الگوی من عبدالعظیم حسنی (ع) |
یک خاطره از شهید علی صیّاد شیرازی
در اواخر بهار و تابستان سال 1374 که در لباس مقدّس سربازی خدمت میکردم؛ پستهای محلّ خدمت ما، اغلب جلو بست پادگان ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران و ستاد کل نیروهای مسلّح قرار داشت، بیشتر درجهداران ارتش از جلو ستاد مشترک عبور میکردند و ما به عنوان درجهدار دژبان مرکز از لحاظ نظم و آراستگی ظاهر و احترامات لازم به درجهداران بالاتر وضعیّت سختی داشتیم. یادم هست یکی از تیمسارهای ارتش پیش من آمد و به حالت دستوری به من گفت که زمان شاه سابق سربازان چشمانشان هم مستقیم بود و حرکت نمیکرد؛ تو چرا چشمانت ثابت نیست؟ من در پاسخ او چیزی نگفتم ولی در دلم گفتم که زمان سابق، زمان سابق بود و حالا وضعیّت فرق میکند؛ ولی به هر صورت من توصیۀ ایشان را عملی کردم و سعی میکردم خدمت سربازی را طوری به پایان برسانم که هیچ کس نتواند هیچ اشکالی بر من بگیرد و مدیون نباشم؛ مخصوصاً این که لباس سربازی را لباس شهدا میدانستم.
روزهای تابستان که پست ما جلو بست پادگان ستاد کل میافتاد، در آفتاب قرار داشتیم، کلاههای سفید دژبانی کل سر را میپوشاند و از گرمای آفتاب موهای سرمان واقعاً غرق عرق میشد. پستهای ما یکسره بود و بین ساعات نگهبانی استراحت نداشتیم. گاهی اوقات که به هر دلیلی نفر بعدی تأخیر میکرد یا نمیآمد؛ مجبور بودیم حتی تا 10 ساعت به همان صورت ایستاده باقی بمانیم. در چنین مواقعی وقتی که میخواستیم بنشینیم فکر میکردیم که زانوها و کمرمان دیگر خم نمیشود.
من نام صیاد شیرازی را در چارتهای ستادی و سازمانی ارتش دیده بودم و چون سعی داشتم نام خانوادگی فرماندهان بالای ارتش از یادم نرود، او را به اختصار به نام شیرازی در خاطرم نگهداشته بودم ولی عکس یا چهرۀ او را ندیده بودم.
در گرمای یک روز تابستان که در جلو بست پادگان ستاد مشترک ارتش، کنار خیابان نگهبانی میدادم؛ یک نیسان پاترول از پادگان ارتش بیرون آمد، به من که رسید کمی سرعتش را کم کرد، یکی از تیمسارهای ارتش که تقریباً در سمت راست صندلی عقب خودرو نشسته بود (یادم نیست شیشه را پایین داد یا اینکه احتمالاً پردهای که پشت شیشه بود، کنار زد و) به عنوان خسته نباشید برایم دست تکان داد، من هم به او احترام گذاشتم و خیلی خوشحال شدم که یکی از درجهداران بالای ارتش به صورتی کاملاً دوستانه و بدون تشریفات ارتش در آن وضعیّت به من توجّه کرد. احساس کردم نیرو و انرژی مضاعفی پیدا کردهام و امیدوار شدم که در بین مقامات بالای ارتش که دیده بودم هنوز هم افرادی هستند که متواضع و به اصطلاح خاکی میباشند.
شور و شعف ناشی از نوع رفتار دوستانه و متواضعانۀ این فرمانده مرا به کنجکاوی وا داشت و باعث شد از یکی از نزدیکان حاضر بپرسم که او که بود؟ وی در جواب از من پرسید؟ او را نشناختی! گفتم: نه. سپس پاسخ داد: صیّاد شیرازی.

شناخت من از وی در حدّ یک انسان شریف و متواضع باقی مانده بود تا اینکه خبر ترور او در روز 21 فروردین 1378 توسّط منافقین، خاطرۀ مرا تجدید و قلبم را جریحه دار کرد، دو روز پس از شهادت شهید علی صیاد شیرازی، صدام جنایتکار از منشی خود (حمود) خواست تا تشکّر وی از منافقین را به آنها رسانده و به قصی پسر جنایتکار و فاسدش هم دستور اعطای پاداش به سران منافقین را داد. صدام به حمود گفته بود کاش این ترور در سالهای اول جنگ رخ میداد.
من ابتدا از ایمان، فداکاریها و نقش این عاشق شهادت، در دفاع مقدّس هم اطّلاعی نداشتم، الان هم اطّلاعات من از این انسانهای وارسته و خودساخته بسیار ناچیز است خیلی تأسّف میخورم که هنوز هم بسیاری از افراد را که بر گردن ما حق دارند و ما مدیون آنها هستیم نمیشناسم. امّا در همین جا از خدا میخواهم که خودش توفیق دهد طوری زندگی کنیم که مدیون شهدا و حقداران از آدم تا دولت پیروز و منتقم امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف نباشیم.

برچسبها: خاطره , شهید , علی صیّاد شیرازی
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۲۱ | 19:14 | نویسنده : الگوی من عبدالعظیم حسنی (ع) |